هنر در افغانستان بدلیل
قرارگرفتن در مسیر جاده ابریشم، افغانستان
محل پیوندگاه تمدنهای بزرگ جهان بوده و یکی از مهمترین مراکز بازرگانی عصر باستان
به شمار میرفتهاست. این موقعیت مهم و حساس ژئواستراتژیکی و ژئوپولیتیکی
افغانستان در شکل دادن موزائیکی غنی از فرهنگها و تمدنهای بزرگ همچون ایرانی، آسیای مرکزی، خاورمیانه و آسیای جنوبی در این
کشور نقش مهمی داشتهاست. از عصر پارینهسنگی و طی دورههای
تاریخی، مردم افغانستان، یا همان ایرانیان
شرقی باستان، جایگاه عمدهای در معرفی و
گسترش ادیان جهانی و نقش مهمی در بازرگانی و دادوستد داشته و گهکاه کانون مسلط
سیاسی و فرهنگی در آسیا بودهاند.[۱]
محتویات
[نهفتن]
·
۱ موسیقی و رقص
o ۱.۱ سبکهای موسیقی افغانستان
o ۱.۲ رقصهای محلی
·
۲ هنر و معماری
o ۲.۱ هنر و معماری باستان
o ۲.۲ هنر و معماری اسلامی
·
۳ مکتب مینیاتوری هرات
·
۴ قالیبافی
·
۵ صنایع دستی
·
۶ جستارهای وابسته
·
۷ پانویس
·
۸ منابع
موسیقی و رقص :
رباب ودمبوره، ساز ملی و اصیل افغانستان
موسیقی افغانستان نقطه عطف زیباییهای
تنوع قومی و زبانی در افغانستان است. در این کشور سبکها و شیوههای گوناگون
موسیقی، از غزل فارسی گرفته تا راگ هندی رواج
دارد. موسیقی افغانستان تا حد زیادی بصورت ترانه است، با اینحال رپرتوار
قابل توجهی از موسیقی بدون کلام نیز وجود دارد. شعرجایگاه ویژهای در فرهنگ موسیقی این کشور دارد. میراث شعر فارسی، که مشترکات فراوانی نیز با ایران دارد، اهمیت بسیاری در بین
مردم داشته و همچنین شعر نیز دارای ریشههای تاریخی است. متن ترانهها
متشکل از موضوعات معدودی است. آهنگهای عاشقانه با تِمهایی از عشق نافرجام و
اشارهٔ مکرر به داستان لیلی و
مجنون، بیشتر موضوعات ترانهها را تشکیل میدهند
و به وقایع جاری و تجربهٔ شخصی کمتر پرداخته میشود.
دمبوره
دمبوره آلتی موسیقیایی که نفسش گرم و حرارتش پرعشق دردره های ژرف
هزارستان نواخته می شود ..
.
.
دمبوره در طول تاریخ هزاران سالهٔ
این سرزمین درخشیده است، آلات موسیقی این سرزمین
دمبوره است . . یکی از نخستین . آواها، ریتمها و تِمهای دمبوره هنوز هم در موسیقی مدرن
افغانستان نفوذ دارد.
دمبوره درست است نه دنبوره .
درلهجه هزارگي دم به مفهوم نَفَس است وبور به مفهوم بيرون شدن. دمبوره يعني نفس
بیرون کردن به مفهوم نفس راحت کشیدن وغم خطا کردن وغم فراموش کردن . .متأسفانه
دراثر عوامل گوناگون سیاسی ، اجتماعي ، اقتصادي وفرهنگی مردم هزاره همانطوريكه
درتمامي ساحه هاي زندگاني عقب نگهداشته شده اند دربخش هنرو موسيقي نيززهرعقب ماند
گی را می چشند .. دمبوره يگانه آله موسيقي هزاره ها است كه نواختن آن نيز«
حرام » بشمار می آید . دمبوره چی ها گاهی ناگزیر می شوند که دور از نظر آخوند ها
آن را درمحفل های خود مانی پنهانی بی نوازند . در حالیکه در کشورهای دیگربه هر شهر
وشهرک ارکستر های گوناگون موسیقی در جمله ارکستر سمفونی وجود دارد . طوریکه گفته
می شود معیار ترقی یا عقب ماندگی یک قوم ازلست غذا وتعداد آله موسیقی آنان معلوم
می شود . هرچی لست غذا طویل وگوناگون وآله موسیقی متنوع باشد به همان اندازه
آن مردم مترقی به حساب می آیند وبر عکس عقب مانده .
***
چندی پیش سخنهای دل
نشینی از دمبوره در« جمهوری سکوت » مطرح شده بود وآن انگیزه این شد که « منظومه
دمبوره » را برای چاپ نخست راهی سرزمین سکوت نمایم تا این سکوت با نیرومندی نسل نو
در ساحه های سیاسی ، ،رهنگی ، اجتماعی واقتصادی شکستانده شود .
بلی نسل نو باید این
آگاهی ودانایی را در یابند که با شعار وآه و ناله نمی توان به منزل مطلوب (آزادی و
عدالت ) دست یافت . دست یافتن به این هدف والای انسانی زمانی ممکن می شود که هر یک
خود را نیرومند وقوی بسازد . این نیرومندی بایست از نگاه روانی وجسمانی باشد . ما
باید درساحه های گوناگون دانش امروزه بشری شخصیتهای برجسته وقابل توجه داشته باشیم
. در رشته های علوم طبیعی ، علوم اجتماعی ورشته های مختلف ورزشی . هر گاه شما یک
شخصیت بودید کسی شمارا نادیده گرفته نمی تواند .اگر شما شخصیت نباشید هر چی شعار
سر بدهید ویا آه وناله نمایید به جایی نمی رسید . این قانون طبیعت است که قوی ضعیف
را می خورد !
***
سرودي كه به نام
" دمبوره " نوشته شده است مي تواند به آهنگ عنعنوي وسنتي هزارگي به نام
" بُلبي" خوانده شود . مصرع هاي كه درميان جدول آمده است مي شود كه
باصداي بُلند وكش دار خوانده شود اگر ممكن باشد كه به صورت دسته جمعي اجرا شود به
يقين كه تأثير برانگيزتر وجالب تر مي گردد.
این منظومه دوبخش دارد
. بخش غم انگیز وبخش شادی انگیز . برای بخش غم انگیز بایست آهنگ غم انگیز ساخت
وبرای بخش شادی انگیزآهنگ شادی انگیز.
امید است که منظومه دمبوره توجه آهنگ سازان ما را جلب نماید وآهنگ جالب
ومتناسیب برای آن بسازند .

آلا ای دمبوره ای راز جانم
تويي فرياد قلبي
ناقرارم
توگويي دردو غمهاي وطن
را
توگويي ناله هاي
پُرمحن را
اَلا اي دمبوره تو دل
ستاني
تو از آباي من باشي
نشاني
زتو من ميشنوم آواي
بابه
صداهايي زدردو رنج آبه
صدايي ازشهيدان و
يتيمان
صدا از بيوه
هاوازغريبان
تمام تاريخم باشي
برايم
زتارتو همي آيد صدايم
صدايم صدايم صدايم !
صداي رنج و غمهاي
روانم
روان پُرززخم
وپُرفغانم
روانم روانم روانم !
فغان ازظلم واستبداد
ظالم
بخوان اي دمبوره بيداد
ظالم
بيداد ظالم بيداد ظالم بيداد ظالم !
*
* *
اَلا اي دمبوره تودرد
جاني
تويي رنج يتيم و
بيكساني
يگانه ساز رنج ما تو
باشي
به غير تو نداريم هيچ
سازي
بنال اي دمبوره اي ساز
غمها
هميشه تارتو ساز غم ما
غم ما آتش سوزنده باشه
غم سوزندة ديرينه باشه
ديرينه باشه ديرينه
باشه ديرينه باشه !
روا داشت هركسي بر ما
ستمها
بجز ازتو كه باشي ياور
ما
*
* *
بخوان اي دمبوره اي
دمبورهِ مه
زغمهاي وطنداران بري
مه
زغمهاي روان سوز
يتيمان
زغمهاي جهان سوز
غريبان
غريباني كه نانش را
گرفتند
همه داراي و مالش
گرفتند
الاهي خانة ظالم بسوزه
كه از ما غصب كرده
مُلك و جاگه
مُلك و جاگه مُلك و جاگه مُلك و جاگه !
*
*
اَلا اي دمبوره اين را
تو داني
كه ظلم هرگز نباشه
جاوداني
اگر تاريخ ما تاريخ
غمهاست
ولي اميد ما رفع
ستمهاست
اميد ما بُوَد آن روز
روشن
كه ديگر غم نباشه بهر
ميهن
همه ظلم و ستم نابود
گردد
به هرسو سرزند عشق و
محبت
همه آزاد گرديم از سيا
هي
به حق خويش همه باشيم
مساوي
مساوي مساوي مساوي !
*
* *
اَلا اي دمبوره برخوان
سرودي
سرودي از عدالت
ازرهايي
سرودي ازبراي آن زماني
كه در آن ظلم و تبعيضي
نيابي
روان ما سوهان گشته زتبعيض
جهان ما فغان گشته
زتبعيض
خدا لعنت كند تبعيض
گران را
خدا همت دهد عدلِِ
زمان را
*
* *
الا اي دمبوره برخوان
سرود ها
سرود محو تبعيض و
ستمها
در ايا مي كه تبعيضي
نيابي
وطن همچو بهشت جاوداني
همه باهم براي خانة
خويش
كنيم خدمت بسازيم لانة
خويش
بسازيم خانة خويش همچو
گلزار
كه باشه هر طرف گلهاي
بسيار
گلي ازشادي و بزم و
ترانه
گلي ازعدل وانصاف زمانه
عدل و انصاف عدل و انصاف عدل و انصاف !
*
* *
منال اي دمبوره ديگر
زغمها
بخوان دروصف شادي و
طربها
هرآنچه ازخدا خواهيم
عنايت
نمايد بهرما اندر
سخاوت
مگو ديگر زغمهاي زمانه
بگو ازمستي و رقص
وترانه
ومارا ازغم و اندوه
رها كن
نشاط و تازگي برما عطا
كن
نشاط وتازگي لطف خدا
است
غم اندوه زلطف او جدا
است
غم و اندوه خطاي
آدميزاد
نشاط و تازگي لطف
خداداد
خدا رحمتگرو بخشنده
باشد
عناياتش بسي پاينده
باشد
به هر سوگر به چشم دل
بيبيني
بجزرحمت ديگر چيزي
نيابي
به هرسو شادي و نعمت
فراوان
همه خدمت كنند
ازبهرانسان
اگر انسان عدالت پيشه
باشد
جهان همچو صفاي روضه
باشد
بيا اي آدمي شادي
نمائيم
زجنگ و غم جهان خالي
نمائيم
نفاق و نفرت و تبعيض و
تفريق
نسازيم در وجود خويش
تزريق
شعار خويش سازيم همدلي
را
وهم مهرو وفاو دوستي
را
همدلي ، مهرو وفاو
دوستي !
سبکهای
موسیقی افغانستان
موسیقی تصوف: این موسیقی توسط نعت خوانان و
شاعران سبک صوفیه و قوالی خوانان اجرا میشود. موضوع
این سبک توصیف خداوند و پیغمبر اسلام و یاران دوره محمد میباشد. شعرهای این سبک
بعضا تا ده ساعت طول میکشد. معمولا در پهلوی سرود خوان ۳ تا ۱۰ نفر مکررین و همکاران نیز
سرودخوان را یاری میکنند. این موسیقی دارای طرزهای چشتی، روضهای، نوائی و غیرهاند.
موسیقی محلی: هر گروه قومی در
افغانستان سبک ویژهٔ موسیقی محلی خود را دارد. ترانهها، صرف نظر از اینکه از کجا
باشند، بیشتر در وصف گل و بلبل، می و معشوقه و بر اساسشعر
حماسی و افسانهها میباشند. موسیقی آن عده محلات و سمتهایی که شهرت دارند
عبارتند از: سبک بدخشی، خراباتی، لوگری، قطغنی،دمبوره
هزارگی، داستان سمت مشرقی، سبک غرنی مردم پکتیا، کلیوالی ملیت پشتون، ترکمنی، هراتی، قرصک پنجشیر، و هارمونیک یا چند آواز کشین مردم نورستان میباشد.
آلات موسیقی: رباب ساز ملی افغانستان است و از سازهای زهی، با دسته ٔکوتاه که با دست یا کمانه نواخته میشود. سازهای
زِهی با دستهٔ بلند همچون تنبور، دوتار و دمبوره و همچنین
سازهای زهی با دستهٔ خمیده همچون سَرِنده و غیچک رایج هستند. تنبور و دوتار ۱۴-سیمِ
هراتی تنها سازهایی هستند که منحصر به افغانستان میباشند.[۴]
رقصهای
محلی
اَتَنِ ملی: رقص اتن یا اَتَنِ
ملی از جمله رقصهای ملی افغانستان است. این رقص در مراحل اول در بین قوم پشتون ساکن افغانستان وپاکستان مروج بود.
اتن ملی معمولأ طور دستهجمعی بوسیلهٔ جوانان مرد یا زن اجرا میشود. رقص اتن ملی
بشکل مدور با جنباندن سر و دست بطور منظم انجام میشود. گمان میرود این رقص در
دوره یونانیهای
باختر در سرزمین باستانی باختر در شمال
افغانستان مروج گردیده باشد. این رقص در طول دوره تاریخ اشکال مختلف را بخود گرفتهاست.
برخی از محققان بر این باورند که رقص اتن از روزگار زردشت بجای ماندهاست. آنها
دورادور آتش میچرخیدند و سرودههایی از اوستا را میخواندند که با حملات
عرب و مغولها بسیاری از این سنتها از بین رفتهاند.[۵]
رقص قَرصَک پنجشیر: این رقص در بین مردم تاجیک ساکن
منطقهٔ پنجشیر رواج دارد
که با کف زدن و یک دایره اجرا میشود.
معمولاً در قرصک ده تا پانزده نفر اشتراک میکنند. یک نفر دایره میزند و دو نفر
دیگر شعرگویی میکنند و یا رباعی میخوانند، که در آغاز مقام است.[۶]
هنر و معماری [ویرایش]
هنر و
معماری باستان [ویرایش]
تاج طلایی متعلق به یک زن کوچنشین سکایی، پایگاه باستانشناسی
طلاتپه در ولایت
جوزجان، سدهٔ اول پیش از میلاد - سدهٔ اول پس
از میلاد، موزیم ملی
افغانستان
تندیسهای گِلی کوچک و ساده از دورهٔ نوسنگی که
احتمالا ایزدان محافظ بودند در تمامی پایگاههای باستانشناسی از خاور میانه تا هند یافت میشوند؛ در افغانستان
هم این پایگاهها در مُندیگک[۷]، نادِ
علی[۸] و تپهٔ
دِهمُراسی (پشتو: دِهمُراسی غوندَی)[۹] واقع هستند؛ سردیس سنگی کوچک[۱۰] که
با همتاهای آن در میانرودان (بینالنهرین)
مشابه است، نشان میدهد که این سردیس مربوط به یک نجیبزاده بودهاست. باختریهاو بعدها کوشانیان و
جانشینان آنها، با الهام گرفتن از سنت بومی ایرانی خود و سنت یونانی، با چهرهنگاری شهریارانشان
بر روی سکهها، گونهای مهم از هنر و منبعی غنی از دادههای تاریخی را بوجود
آوردند.[۱۱] چهرهنگاریهای شاهان را میتوان بصورت حکاکیشده بر مدخل
معابد سنگی[۱۲] و
یا بر روی دیوارهای نیایشگاهها یافت.[۱۳] تاثیرپذیری از هنر غرب، در دورهٔ شاهنشاهی
ماد و یا در هر صورت، در طی فتوحات کوروش بزرگ و داریوش بزرگ در سدههای
ششم و پنجم پیش از میلاد آغاز شد. آثار بجایمانده از این دوران در ناد علی[۱۴]، قندهار[۱۵]، بلخ[۱۶]،طلاتپه[۱۷]، آلتینتپه[۱۸]، و دهانه
غلامان[۱۹] یا «زرین»، پایتخت سرزمین باستانی زرنگ (بگفتهٔ کتزیاس) قابل مشاهدهاست.
تاثیر فرهنگ یونانی در این شهرها به دوران فتوحات اسکندر
مقدونی در سدهٔ چهارم پیش از میلاد برمیگردد. جانشینان اسکندر در مشرقزمین،
یعنی سلوکیان،اشکانیان (پارتها)، یونانیباختریها و ساسانیان در واقع
ناقلین واقعی هنر یونانی ایرانی در عصرشان (سدهٔ سوم پ. م - سدهٔ ششم میلادی)
بودند و تاثیر هنرشان در معماری (نقشههای
شهرها و دژها، ستونها، بناهای شهری و غیره)، تندیسگری (ستونهای شبهکُرینتی، سرستونهای فرتوردار، نقش و نگارهای گُلدار و طومارشکل)، و نگارگری قابل رویت
است که در آن عناصر تزئینی در مغارههای سنگی تا
حد زیادی مدیون به هنر ساسانی است. مردمان کوچنشین (چادرنشینان) اِستِپها، زرگرهای سکایی تاثیریافته از هنر یونانی،
و صنعتگران جنوب سیبری واُردوس هم سنتها
و سبکهایشان را به افغانستان انتقال دادند. در سدهٔ اول میلادی، راهبان بودایی منطقهٔ گَنگ در هند، برای نیایشگاهایشان نمادها و نگارههایی آفریدند که بسرعت در منطقه
متداول شد. این هنر پیکرنگاری که از
سرزمینهای باستانی هند و گندهارا الهام
گرفته شده بود تا عصر پیدایش اسلام دوام پیدا کرد. (رجوع شود به هنر گندهارا)
هنر باستانی افغانستان نخستین بار
در گنجینههای موجود در مدخل استوپههایی بودایی نمایان شد
که بطور تصادفی توسط گردشگران یا باستانشناسان کشف شدهبودند.[۲۰]گنجینههای بگرام، که پیشینهٔ آنها به سدههای اول و دوم میلادی برمیگردد، طی سالهای ۳۹-۱۹۳۷ توسط ژوزف
هَکَن (Joseph
Hackin) و تیم وی در هیئت باستانشناسی فرانسه در افغانستان کاوش شد.
این گنجینه شامل ظروف شیشهای، ظروف و تندیسهای بُرُنزی، قالبهای گچی با بُنمایههای یونانی، و
اشیائی است که اغلب آن از مناطق مدیترانه آمدهبودند.[۲۱]این گنجینه همچنین متشکل از قطعات چوبیِ سامان (اثاثه) خانه
است که با عاج هندی حکاکی و تزئین شدهاند.[۲۲] ظروف مشروبنوشی چینی نیز گواه بر استفاده از راه
ابریشم است.[۲۳]
طلاتپه، گنجینهٔ دیگری است که از شش گور (پنج زن و یک مرد) بدست آمدهاست
و تا آنزمان بخوبی نهفته و دستنخورده باقی ماندهبودند. اجساد مدفون در این
گورها در پارچههایی ظریف پوشانده شدهبودند که از مدالهای زرین دوخته شدهبودند،
و جامههای آنها از تارهای طلایین بافته شده و با مروارید نقشدوزی
شدهبودند. شمشیرها و خنجرهای آنها در غلافهای طلایی و تزئینشده با نقشهایی از
حیوانات، جای گرفتهبودند، و کمربندهای آنها با نقشهای مدالی آذین داده شدهاند؛
گردنبندها و آویزهها با ایزدان ایرانی و یونانی، همچونکوبله (Cybele) به شکل
ایزدبانوی حیوانات نقشنگاری شدهاند.[۲۴] گمان میرود این آثار هنری توسط زرگران سیتی (Scythian) یا سکایی ساخته شدهباشد که در خدمت
شاهزادگان کوچنشین سرزمین باختر بودند و
در سرزمین گندهارا تندیسهایی
تهیه میکردند که هنر بکار رفته در آن تلفیقی از هنر یونانی-پارتی و هنر مردمان
باشندهٔ اِستِپها بوده و
شامل زبورآلات و تندیسهای از بوداسف میشدهاست.
جنیوس حامل دستهٔ گُل، بدستآمده
از نیایشگاه تپهکلان در پایگاه باستانشناسی هَده در افغانستان، سدههای چهارم و پنجم پس از میلاد، موزیم گیمه در پاریس[۲۵]
باختر: سرزمین
باستانی باختر، واقع در درهٔ آمودریا (به یونانی: Oxus)،
زمانی یک واحد یکپارچهٔ سیاسی در منطقهای را تشکیل میداد که امروزه به چند ولایت
شمالی در افغانستان تقسیم شدهاست. نوشتههای تاریخی حکایت از آبادانی و شکوفایی
این سرزمین دارند که جمعیت زیادی در آن میزیستند[۲۶]، جایی که امروز تبدیل به یک بیابان شدهاست. در
پژوهشهای اخیر، مناطق شهری و فرهنگی حیرتانگیزی در این سرزمین نمایان شدهاند که
حاوی نمونههایی شگفتانگیز از تزئینات و معماری هستند. شهر آیخانم، واقع در منتهیالیه شمالشرقی باختر در محل پیوندگاه رودهای آمو و کوکچه است. ورود
مردمان کوچنشین (عشایر) به این منطقه، شهر را بین سدهٔ چهارم پیش از میلاد و سال ۱۳۰ پیش از
میلاد دارای سکنه کردهبود.[۲۷] ویرانههای این شهر در سال ۱۹۶۱ بطور تصادفی، توسط ظاهرشاه هنگام
شکار کشف شد. آثار بدست آمده از آیخانم اختلاط عناصر معماری محلی و تزئینات
معماری یونانی را در یک مرکز اداری بزرگ، یک سالن تئاتر، و یک ورزشگاه به خوبی
نشان میدهد. همچنین سنگنوشتهها و نسخههای یونانی بدست آمده که به خطی نوشته
شدهاند که از خط شکستهٔ یونانی تأثیر پذیرفتهاست.
هده: زمانی
که راهبان بودایی هندی در
آغاز دورهٔ اشاعهٔ مسیحیت، به شمالغرب هند رسیدند، در سرزمین گندهارا و در
منطقهٔ جلالآبادافغانستان جای گرفتند. در این دوره نیایشگاهها و معابدی در
پیرامون روستای کنونی هده و تپههای مُشرِف به رود
کابل تکثیر یافتند. این معابد ازسنگ شیست، سنگ آهک، یا گِل بنا شدهاند
و با نقشها و نگارههای گِلی و استاکو (stucco) تزئین شدهاند. تندیسهای بودا، که بزرگتر از تندیسهای همراهانش هستند، با مهارت زیادی ساخته شدهاند و
قالب نگهدارندهٔ آنها با نقشهای بُهتانگیزِ سبکِ رئالیزم نگاربندی
شدهاند. هنرمندانی که این آثار را خلق کردهاند بخوبی قادر بودند اجزای چهرهٔ
اقوام مختلف و جزئیات پوشاک گوناگون و زیورآلات ساختهشده به سبک باروکرا بازآوری کنند. چهرهنگاریهایی (پُرتره) از قبیل یک شاهدُخت، یک سرباز،
یک راهب با سرِ تراشیده، یک مرد کوچنشین پوشیده در ردا، و یک فرد بدوی و وحشی.[۲۸] نیایشگاههایی که در تپهٔ
شُتُر حفر شدهاند، همچون تصاویر زندهای، شاهدختها، اهداکنندگان خیرات، و
ایزدان هندو(هندویزم اولیه) را ترسیم میکنند که در
هنگام اجرای مراسم مراقبه (Meditation) در پیرامون بودا جمع شدهاند.[۲۹] برخی از این تندیسگریها، همچون پیکرهٔ ناگه شاه[۳۰]، نمایانگر تاثیرپذیری از هنر هند هستند؛ برخی دیگر، همچون هِراکلِس-وَجرَپانی یا
وجرپانی-اسکندر[۳۱] بدون
شک تقلیدی از سکهها و تندیسهای بُرُنزی باستانی مشرقزمین هستند. امروزه پیشینهٔ هنر گندهارا را به سدههای
دوم تا ششم میلادی تخمین میزنند.
کاپیسا: سرزمین بگرام، که گمان میرود زمانی پایتخت شاهنشاهی
کوشان بوده، و امروز در ولایت (استان)
پَروان (کاپیسای قدیم) در
نزدیکی کابل واقع است، متشکل از نمونههایی
از هنر پیش از اسلام است که پیشینهٔ آن به ورود کوشانیان در سدهٔ اول میلادی تا
فرمانروایی هندوشاهیان (کابلشاهیان) در
سدههای دوم تا هشتم میلادی برمیگردد. در کوهپایههای جنوب کابل دو معبد شیوَکی و
گُلدره مستقر هستند که استوپههای آن با
قدمت سدههای چهارم تا پنجم میلادی، با فریزهای (نوارههای
مزین به نقوش) نیمدایرهای و سرستونهای سهتکهای تزئین داده شدهاند.[۳۲] در مسیر کوهستانی بین این دو پایگاه، منار
چَکَری واقع است که معماری آن با معماری هندی دورهٔ مائوریاها شباهت
دارد.[۳۳] در حوزهٔ بگرام در شمال کابل معابد پایتاوه و شُتُرک واقع هستند[۳۴] که
تندیسهای آن از سنگ شیست ساخته شده و با رنگهای روشن و طلایی رنگآمیزی شدهاند
و قدمت آنها به سدهٔ سوم میلادی میرسد. سبک هنری این معابد دارای ویژگیهای سبک
محلی است و پیکرنگاری آن منحصر به هنر همان منطقه است.[۳۵] حوزهٔ خیرخانه، مُشرِف به کابل، با پیشینهٔ سدههای هفتم و هشتم میلادی،
معبدی است که مربوط به یک ایزد برهمنی ناشناخته
است. سنگ مرمر سفید و سبک پساگوپتایی
(پُست-گوپتا) با تندیسهای کشمیر همخوانی دارد. در سال 1980،
تندیسی از سوریا، ایزد هندی، بطور تصادفی نمایان شد که احتمالا سرنخی برای تندیس
بزرگ کشفنشده بود.[۳۶] این تندیس نشانهای از اسناد جمعآوریشده از تاثیر هنر هند در این
دوره است.
تندیس
بودای کوچک (۳۸ متر) در سال ۱۹۷۷ (قبل از
آنکه توسط طالبان در سال ۲۰۰۱ تخریب شود)، سدهٔ دوم پس
از میلاد، بامیان بدست، افغانستان
بامیان: دو تندیس
بزرگ از بودا در بامیان به بلندای
۵۵ متر و ۳۸ متر، تا
قبل از آنکه توسط گروه بنیادگرای طالبان در سال ۲۰۰۱ تخریب
شوند، بزرگترین تندیسهای بودا و بلندترین مجسمههای سنگی در جهان به شمار میآمدند،
و برای زمانی طولانی از جاذبههای اصلی گردشگری در افغانستان بودند. اطراف تندیسها
صدها مغاره وجود دارد که گفته میشود قبل از اسلام راهبان بودایی در آنها مشغول
عبادت و آموزش آموزههای بودایی بودهاند. شماری از این مغارهها پر از نقاشیهای
مذهبی بوده و در بیشتر این نقاشیها تصویر زنان و مردان نقاشی شدهاست. برخی از
این نقاشیها مربوط به لحظاتی از زندگی بودا میشود. گفتنی است بامیان در عهد
باستان مرکز مهم بوداگرایی بوده، و
با قرارگرفتن در قلب جاده ابریشم استراحتگاهی
برای کاروانها بوده و راهبان بودایی را از سرتاسر منطقه جذب مینموده است. معابد
صخرهای متعددی در درهٔ بامیان، در قلب رشتهکوههای
هندوکُش، در مسیری صعبالعبور واقع هستند، که
سرزمینهای باستانی کاپیسا و باختر را به
یکدیگر متصل میکرده.[۳۷] در بامیان معابد بودایی وجود دارند که در آن پیکرههای گِلی رنگآمیزیشده
موجود بوده و احتمالا در سدهٔ سوم میلادی بنا شده و هنوز تا سدههای هعتم و هشتم
میلادی فعال بودهاند. این معابد از هنر ساسانیان ایران و
بعدها از فرهنگ هندی گندهارا و
پُست-گوپتا تاثیر پذیرفته بودند. گمان میرود این نمادها توسط کیداریها (بازماندگان کوشانیان) یا حتی یفتالیان ترویج
داده شده باشند، و بهگفتهٔ زائران چینی همچون هوانتسنگ، اینها بودائیانی زاهد و پارسا بودند.[۳۸] بر روی تپهای مشرف به جنوب، دو فرورفتگی کندهکاریشده تندیسهای
بودا را دربرمیگیرند. داخل این فرورفتگیها را نقشهای مذهبی با هالههای نوری
رنگین فراگرفتهبود.[۳۹] در زیر تاق قوسی حافظ تندیس ۳۸ متری بودا، ایزد بزرگ خورشید، یا احتمالا همان میترا، جامهای از خفتان و ردایی
آویحته بر تن دارد، که در قسمت سقف آن دو ردیف از شاهان اهداکنندهٔ خیرات دیده میشود.[۴۰] در فرورفتگیهای دیگر، پیکرههای بوداسف (boddhisattva) با لُنگهایی
(dhōtī) بر تن و شالهایی آویخته بر سر دیده میشوند.[۴۱] ساختار سقف تاقها مشابه همتاهای آن در آسیای میانه است،
درحالیکه قوسها تقلیدی از معماری ایرانی است.[۴۲] تزئینات پایگاههای مجاور در کَکراک و فولادی مشابه همتاهای خور در
دوران واپسین بامیان هستند.[۴۳] فُندُقِستان، معبدی کوچک در مسیر بامیان است که تندیسهای زیبای آن از گِل
نپختهٔ رنگآمیزیشده، با قدمت سدهٔ هشتم میلادی با ویژگی تاثیرپذیری از سبکهای
همزیستگونهٔ متعدد ایرانی، هندی و آسیای میانه است.[۴۴] در این تندیسها با سبکی ویژه از رئالیزم و خمشی فنورانه،
دوشیزهٔ هندی دلربا دستش را بر دست یک شاهزادهٔ محلی گذاشته که جامهای تُرکمانند
بر تن دارد.[۴۵] نقاشیهای بوداهای متین و بوداسفهای سبک باروک با چهره و پوشاک عجیب
که بیشتر برای پُر کردن پانتئون
(معبد رومی) مساعد
بودند.[۴۶] معبد دیگر بودایی در غزنی در تپهسردار واقع است که
قدمت آن به سدههای سوم تا هشتم میلادی برمیگردد. یک هیئت ایتالیایی آثاری را
کاوش کردند که نشاندهندۀ تاثیر سبکها و فرهنگهای گوناگون ذکرشده بوده و بک
مقایسۀ دقیق درونمایهها کمک میکند.[۴۷] خشتهای نپخته و گچی و تندیسهای رنگآمیزیشده و زراندودشده (طلاییرنگ)
نمایانگر هنر تندیسنگاری هستند که به مطالعۀ تحول فرهنگ و گرایشهای مذهبی طولانیمدت
و گذر احیای بوداگرایی مهایانای
اولیه و برهمنگرایی یاری میرساند.
هنر و
معماری اسلامی [ویرایش]
هنر اسلامی یکی از
دورانهای شکوهمند تاریخ هنر و یکی از ارزشمندترین دستاوردهای بشری در عرصه هنری
بهشمار میآید و شامل انواع متنوعی از هنر همچون معماری،خوشنویسی، نقاشی، سرامیک و مانند
آنها میشود. خوشنویسی بارزترین
هنر اسلامی است[۴۸] در
سرزمینهای اسلامی خط زیبا را نه فقط در نگارش قرآن، بلکه در اغلب هنرها بهکار میبردند.[۴۹] در خوشنویسی میر
علی تبریزی هروی (درگذشت: ۸۵۰ ق./۱۴۴۷) را واضع خط نستعلیق معرفی
کردهاند و میر علی
هروی (درگذشت: ۹۵۱ ق./۱۵۴۴) ملقب بهکاتبسلطانی از
سرآمدان نستعلیقنویسی و از خوشنویسان بزرگ قرن دهم هجری است که خط او از نظر
رعایت اصول، استحکام و همواری، صفا و شأن، تا زمان خود بیهمتا بودهاست. هنر نگارگری یا نقاشی
هرگز آنگونه که در هنر مسیحیان یا بودائیان مورد
احترام بوده در سرزمینهای اسلامی مورد توجه قرار نگرفته است. نقاشی اسلامی بهتدریج
در سرزمینهای اسلامی اهمیت یافت. با سقوط خلافت عباسی طی دوره ایلخانی هنرهای
کتابسازی و نقاشی رشد شگرفی کرد. تاثیر هنر
چینی و نقاشیهای آسیای شرقی و مرکزی در این
دوران مشهود است. سنت نقاشی ایلخانی در دورهٔ تیموریان پی گرفته
شد و در دورهٔ صفوی به اوج رسید. کمالالدین
بهزاد، بزرگترین و مشهورترین نقاش
(مینیاتور) اهل هرات عصر تیموری در قرن
دهم هجری بود.
شاید یکی از مهمترین نمودهای هنر
اسلامی معماری باشد. بهویژه مساجد چهار ایوانه و ستوندار که
معرف هنر معماری
اسلامی است.[۵۰] این عمارتهای باشکوه، میتواند نأثیر فرهنگهای متفاوت در درون تمدن
اسلامی را نشان دهد. از نخستین بناهای اسلامی در افغانستان مسجد نهگنبد (حاجی
پیاده یا نوبهار باستان)
در بلخ است که در نیمهٔ سدهٔ نهم
میلادی به سبک سامانی بنا شدهاست.[۵۱]
برگی از هنر خوشنویسی نستعلیقتوسط میرعلی هروی، نمونهای از هنر شکوفای دورهٔ تیموریان، موزیم لوور[۵۲]
حکومت غزنویان از نظر
هنردوستی و توجه به شاعران فارسیسرا از اهمیت بالایی برخوردار است. در زمان سلطان محمود و پسرش سلطان
مسعود غزنی به مرکز سیاسی و فرهنگی
آسیای میانه و هند تبدیل میشود. آثار آنرا میتوان در تعداد زیادی از ویرانههای
بناهای یزرگ و عظیمی نشان داد که هنوز در اظراف و محلات غزنی پراکندهاند. مولفین
اولیه اسلامی عصر غزنویان، از تعداد زیاد باغها، مساجد، منارها، مدرسهها و
قصرهای غزنی یاد میکنند.
منار جام (ارتفاع:
۶۵ متر؛
عرض: ۹ متر) در ولایت غور، اثری بجایمانده از عصر غوریان در سدۀ
دوازدهم میلادی
از آثار بجایمانده از عصر غوریان در
افغانستان، منار جام در ولایت غور است که در
سدۀ دوازدهم میلادی، در عصر سلسلۀ
غوریان بنا شده و گمان میرود این منار یا بُرج پیروزی نمایانگر
شهر فیروزکوه، پایتخت سلسلۀ غوریان باشد. منار جام ۶۵ متر ارتفاع داشته و متشکل از یک
قاعده هشت ضلعی است که ۹ مترعریض بوده و ۴ استوانه مخروطی مانند در بالای آنست. در اینجا یک راهزینه دوگانه
درداخل قاعده و استوانه اولی است. تمام برج که از خشت پخته ساخته شده، در بیرون
بواسطه خشتکاری تزئینی پوشانیده شده، بشمول شبکهکاریهای که تشکیلکننده کتیبهها
و سوره ۱۹ قرآن (مریم) است. درهمسایگی
جام یکتعداد زیاد استحکامات و برجها کشف شدهاست. اینها شاید بخشی از کارهای
دفاعی محافظت کننده قلب سرزمین امپراطوری غوری باشد. در سال ۲۰۰۲، مرکز حفظ میراث جهانی یونسکو خواستار ثبت این منار در فهرست
میراث فرهنگی جهان شد.[۵۳] یکی از آثاربزرگ غوریها، مسجد
جامع بزرگ هرات است. این مسجد شامل قبر غیاثالدین محمد غوری نیز است که در ۳-۱۲۰۲ در هراتمیمیرد. یادگار مهم دیگر مدرسه شاهی مشهد در شمالشرق هرات بامتداد ساحل
چپ رود مرغاباست. بقایای غوریها یا حداقل تعمیرات مربوط به زمان غوریها
در بامیان (شهر
ضحاک و شهر
غُلغُله) و در چشت غرب هرات نیز تشخیص شده است. یک منار مشهور از اینزمان، منار
دولت آباد در شمال بلخ است که در اوایل سدۀ ۱۲ ساخته
شده است. بالاخره کمان (تاق) مشهور بُست نیز میتواند مربوط به دوران غوریها باشد.
این ساختمان در پای ارگ بُست برافراشته شده و شاید مدخلی برای یک مسجد بزرگ یا خود
ارگ باشد. تزئینات این کمان با منار دولت آباد قابل مقایسه است.
دورهٔ تیموریان ۷۷۱ – ۹۱۱ ه. ق/۱۳۷۰ - ۱۵۰۶ م) به
رغم نابسامانی و منازعات داخلی و خارجی، دوره رونق فرهنگ، هنر، ادبیات، تاریخ، ریاضی
و نجوم بود. دربار هرات بهسبب هنرپروری و هنرمندی
فرمانروایان تیموری، محل تجمع و آمد و شد هنرمندان و ادیبان برجسته بود[۵۴][۵۵]. تیمور با اینکه بسیار خونریز بود
ولی به دانش و هنر علاقه نشان میداد. از اینرو هنرمندان و صنعتگران از کشتارهایش
در امان بودند. فرزند او شاهرخ و نوههایش الغبیگ، بایسنقر
میرزا و ابراهیم میرزا نیز این سیاست را پیگرفتند.
هنر نقاشی و خوشنویسی در دوره
تیموری به شکوفایی قابل توجهی دست یافت. فرمانروایی شاهرخ را سرآغاز یک عصر جدید و
تجدید حیات در بعضی از انواع هنر معرفی کردهاند.[۵۶] در کتابهای پدیدآمده در این دوره شامل نفیسترین مینیاتورها و
استادانهترین خوشنویسیها هستند که به زیبایی تمام صحافی و جلدآرایی گشتهاند.
پارهای از زیباترین نقاشیها، ریشه در مکتب هرات دارند که بطور کامل با حمایت
شاهزادههای تیموری در شهر هرات شکل گرفت و استاد بزرگ نقاشی یعنی کمال الدین
بهزاد برخاسته از چنین مکتبی است. خطوط زیبای فارسی نظیر خط نستعلیق در دوره
جانشینان تیمور شکل گرفت و آخرین مراحل تکاملی اش را در این دوره طی نمود. همچنین
پارهای از زیباترین آثار معماری ایرانی در این دوره به وجود آمد که از آن جمله میتوان
به مسجد
گوهرشاد درمشهد و مسجد
جامع گوهرشاد در هرات اشاره کرد.[۵۷][۵۸] سلطان
حسین بایقرا از فرمانروایان متاخر
تیموری نیز حامی هنرها، علوم و ادبیات بود.ابوسعید پادشاه
توانا، با کفایت، هنردوست این خاندان نیز خود هنرمندی قابل بود. میراث فرهنگی و
هنری تیموریان در دوران صفوی در ایران وگورکانیان در هند پی
گرفته شد.
برگی از هنر نگارگری (مینیاتور)
توسطکمالالدین
بهزاد، نگارگر عصر تیموریان و اهل هرات، که صحنهای از نبرد بین تیمورو سلطان مصر را نشان میدهد، کاخ گلستان در تهران
بلخ: شهری
باستانی که با دیوارهای بلند دفاعی محاط بوده و توسط دژ بالاحصار واقع در شمال آن
مستحکم میشدهاست. آثار تاریخی که در احاطۀ این دیوارها قرار دارند عبارتند: از تپه زرگران، تپهای مصنوعی که قدمت آن به سدۀ دوم پیش از میلاد برمیگردد
مقبرۀ کاشیکاریشدۀ خواجه ابونصر پارسااز
جمله بناهای تاریخی بجایمانده از عصر تیموریان، متعلق به سال ۱۴۶۰/۶۱ میلادی است، و مدرسه سید سبحانقلیخان، متعلق به سدۀ هفدهم، که از آن تنها یک ایوان (درگاه قوسی) با
مقداری تزئینات باقی مانده است. آثار تاریخی دیگر در جنوب بلخ عبارتند از: تخت
رستم، و مسجد نهگنبد (حاجی
پیاده یانوبهار باستان)
که در نیمهٔ سدهٔ نهم میلادی به سبک سامانی بنا شده و
یکی از نخستین بناهای اسلامی در افغانستان است.[۵۹]
غزنی: از
شهرهای تاریخی افغانستان است و زمانی پایتخت غزنویان و غوریان (سدههای
یازدهم تا سیزدهم میلادی) و بعدها تیموریان (سدههای
پانزدهم تا شانزدهم میلادی) بود. در زمان سلطان محمود و پسرش سلطان
مسعود غزنی به مرکز سیاسی و فرهنگی
آسیای میانه و هند تبدیل میشود. آثار آنرا میتوان در تعداد زیادی از ویرانههای
بناهای یزرگ و عظیمی نشان داد که هنوز در اظراف و محلات غزنی پراکندهاند. مولفین
اولیه اسلامی عصر غزنویان، از تعداد زیاد باغها، مساجد، منارها، مدرسهها و
قصرهای غزنی یاد میکنند. چیزهای زیادی از غارت در امان نمانده، اما حوزۀ وسیعی از
ویرانههای بناهای تاریخی، بین شهر کهنۀ غزنی، که با حصاری احاطه شده، و روستای
روضه واقع بر روی یک تپه، هنوز وجود دارد. دو منار بلند بجایمانده از دورۀ
غزنویان از ارزشمندترین این بناهاست که هنوز در وضع خوبی پابرجاست. هر دو منار از
خشت پخته و در بالای پلان یک ستاره هشت ضلعی ساخته شدهاست. یکی از اینها توسط سلطان
مسعود (مسعود سوم) ساخته شده و دیگری در جوار او توسط بهرامشاه اعمار
گردیدهاست. آثار معماری اولیه اسلامی، که مشابه آن در شمال افغانستان و ترکستان
نیز یافت میشود، در غزنی خودنمایی میکنند. قصر مسعود سوم مجموعهای وسیع از چهار
ایوان، یک مسجد و چند شبستان است.
تزئینات باشکوه، از خشت پخته و گچ، با رنگهای روشن رنگآمیزی شدهاند. نقشهای
هندسی و متنهای فارسی حکشده از ابتکارات غزنویان بوده که اوج شکوه و شوکت آنان
را نشان میدهد. برخی از قطعات آن به موزیم کابل انتقال
داده شدند. بسیاری از آرامگاههای شخصیتهای مهم غزنوی در اطراف شهر پراکندهاند،
که از آن جمله میتوان به مقبرۀ سَبُکتِگین، مقبرۀ شاهِ شهید و آرامگاه
سلطان محمود غزنوی (که ارزشمندترین آنهاست)
و باغ آن که امروزه روضه نامیده میشود، اشاره کرد. تعداد زیادی ابزار بُرُنزی و سُفالی نیز در اطراف و محلات غزنی
کشف شدهاند.[۶۰][۶۱]
لشکری بازار: پایگاه باستانشناسی لشکری بازار که امروزه در منطقهای
بیابانی در امتداد سواحل رود هلمند، در بین بُست و لشکرگاه (مرکز ولایت هلمند) واقع است، در عصر غزنویان وغوریان و حتی بعد
از آن مجموعهای از قصرها، مسجد، و بناهایی همچون بازار و کارگاههای صنعتگران و
هنرمندان را در خود جای داده بود که هنوز بقایای آن بشمول قصرهای متعدد مانند غزنی
توسط حیاطها با ایوانها و مجسمههای گچی و نقاشی دیواری تزئینکننده دیوارها
امروز دیده میشود. بازهم مانند غزنی، مواد تعمیراتی عمدتا خشت بوده و خشتها
بعنوان یک اثر تزئیناتی بسیار مرغوب بکار رفتهاست. بزرگترین و جنوبیترین سه قصر
تشکیل کننده یک مستطیل حدود ۱۰۰ در ۲۵۰ متر است. اتاقهای قصر بدور یک حیاط مستطیلی قرار دارد که در هر
چهارجانب بواسطه یک ایوان جابجا شده در وسط هرجانب قراردارد. نقاشیهای گچی و رنگی
بالای دیوارها و پایه ها نشاندهنده محافظین کاملا مسلح دربالای یک زمینه گلها،
حیوانات و مایههای دیگراست. دیوارهای با برجهای نیمدایروی تقریبا تمام مجموعه را
احاطه نمودهاست.[۶۲]
هرات: شهری
بزرگ است، که بخش قدیمی آن (شهر کهنه) توسط بقایای دیوارهای عظیم گِلی احاطه شدهاست.
بناهای پابرجا که در احاطۀ این دیوارها قرار دارند عبارتند از: قلعۀ
اختیارالدین، دژی از خشت پخته، متعلق به سدۀ
پانزدهم میلادی، که بر روی یک بلندی قرار دارد، و مسجد جامع، که اگرچه قسمت اعظم آن نوسازی شده، نمونههایی برجسته از
تزئینات اسلامی، از خشتکاریهای غوری متعلق به
سدۀ دوازدهم میلادی تا کاشیکاریهای تیموری متعلق به
سدۀ پانزدهم و شانزدهم میلادی است.
مسجد جامع
هرات، اثری بجایمانده از دوران غوریان و تیموریان
با این وجود، بناهای مهم شهر خارج
از این دیوارها واقع هستند. درست در بخش شمالی این دیوارها کُهندِژ قرار دارد، که
احتمالا بقایای سدۀ سیزدهم این شهر است. در بالای آن، بُقعۀ شاهزاده ابوالقاسم
واقع بوده، که یک زیارتگاه بجایمانده از عصر تیموریان متعلق سدۀ پانزدهم است. کمی
آنطرفتر بسوی شمال، مسجد
گوهرشاد و شش منارۀ بسیار ظریف کاشیکاریشده
از خشت فاینز (faience) و متعلق به سدههای چهاردهم و پانزدهم میلادی دیده میشود.
همگی اینها بقایای مجموعهای از سه بنای بجایمانده هستند: مصلای
گوهرشاد، مدرسۀ سلطان
حسین بایقرا، و بقعۀ میرِ شهید یا عبدالله
الولید، بنایی گنبدی متعلق به سال ۱۴۸۵/۶، واقع در ۲۰۰ متری
جنوبغرب دیوارهای شهر. در اوایل سدۀ نوزدهم، منشوری با خط میخی از دورۀ هخامنشیان و نشانها
و گوهرهایی از دورۀ ساسانیان بطور
تصادفی در هرات پیدا شدهاست.[۶۳]
کابل: شهری
است بزرگ که بخاطر نوسازیهای اخیر بر روی بناهای تاریخی، ویژگی و گستردگی آن
نامشخص است. کابل در میان سه کوه شیردروازه، آسمائی و مَرَنجان واقع است. تنها
بقایای موجود بالاحصار
کابل و دیوارهای شهر بر روی تپۀ شیردروازه است که مجموعهای است از دژهای
سنگی و گِلی و احتمالا متعلق به عصر یفتالیان که بر روی
آن نوسازیهای گسترده صورت گرفتهاست. دیوارهای شهر در اصل تا پهنای کوه آسمائی و
دشت اطراف دِهافغانان نیز امتداد مییافتند، و شش دروازه داشتند. در کابل شمار
زیادی آثار تاریخی چشمگیر بطور تصادفی بدست آمدهاند، از آنجمله آثار بودایی است
که در سال ۱۹۰۵ در زیارت
خواجه صفا در شیردروازه کشف شدهاند، و قریب به ۱۰۰۰ سکۀ یونانی و هخامنشی که
در سال ۱۹۳۳ توسط
کارگران ساختمانی در چمن حضوری بدست آمدهاند.[۶۴]
مزار شریف: زیارتگاه
علی بن ابیطالب (مسجد کبود یا روضۀ
شریف) از ارزشمندترین نمونههای معماری
اسلامی شهر مزار شریف است که در
دورۀ سلطان
حسین بایقرا بنا شده و در سالهای اخیر
نوسازیها و تزئیناتی در ایوان ورودی و دیگر بخشها صورت گرفتهاست. در قسمت جنوبغربی
روضه گنبد و ایوان (بارگاه) بزرگی دیده
میشود که احتمالا متعلق به عصرتیموریان است. در
داخل رواق کوچکی، در سمت چپ درب ورودی، سنگ قبری تزئینشده از مرمر وجود دارد که احتمالا از
عصر غزنویان است.[۶۵]
مکتب مینیاتوری هرات [ویرایش]
قالیبافی [ویرایش]
یک دکان قالیفروشی در کابل
پیشینهٔ دقیق قالیبافی معلوم
نیست و تا آنجا که دانسته شدهاست به هزارهٔ پنجم و ششم پیش از میلاد در آسیای مرکزی برمیگردد. قالی
پازیریک (به انگلیسی: Pazyryk Rug) قدیمیترین فرش دنیا است که در سال ۱۳۲۸ (۱۹۴۹) توسط سرگی رودنکو، باستانشناس روس در دره پازیریک در کنار
اشیاء باستانی دیگری در در گور یخزدهٔ یکی از فرمانروایان سکایی کشف شد.[۶۶]
ارزش و اعتبار قالی افغانی را میشود
از پیوند قدیمی و گستردهاش با بخشهای متفاوت زندگی افغانها پی برد. گاهی که
شاهان این مرز و بوم هدیه ارزشمندی به همتایان خود می دادهاند، به سراغ قالی می
رفتهاند و دوشیزهگان دم بخت و نازدانه، قالی را مهمترین بخش جهیزیه و ابزار
شکوه عروسی خود می دیدند. با آن که قالی افغانی در بافت و ظرافتش شهرهٔ جهان است،
در افغانستان هنوز از کارخانههای بزرگ تولیدی این فرش گران بها خبری نیست، بلکه
قالی در خانواده توسط کودکان و زنان بافته می شود. این خانواده ها قالی بافی را
بیشتر، راه درآمد و تامین مصارف روزمرهٔ زندگی میدانند، تا هنر. نبود برق و اجازه
نداشتن زنان در خانوادههای سنتی برای انجام کار در بیرون از خانه، عوامل اصلی
نبود قالیبافیهای بزرگ عنوان میشود. مناطق مرکزی و شمال افغانستان، از گذشته تا
امروز، مهمترین مراکز تولید قالی این کشور شمرده میشوند. قالی افغانی، در بیشتر
از سی طرح و نوع بافته میشود که ترکمنی، قزاق، بامیانی، مزاری، آقچه، جوزجانی و
چوبرنگ، معروفترین و ظریفترین سبکهای آن هستند.
|
+| نوشته شده توسط
ن سعیدی در
Wed 6 Jul 2011
|